|
کجا؟... هر آنجا که اینجا نیست
شبه سفرنامه ای به هر آنجا که اینجا نیست...
|
برای یک قدم بیشتر
با خنده ای تحقیرآمیز گفت : "چشم...چشم". دوباره گفتم :"خب یکم برو عقب تر، نمیبینی چه وضعیتیه؟" و با چشم به جمعیت پشت سرم اشاره کردم. گیرم نیازی به اشاره هم نبود؛ ایستگاه بی ار تی پل مدیریت آنقدر شلوغ بود که نیازی به اشاره نباشد. و من جایی در میان میله های جلوی درب اتوبوس و به شکلی معجزه آسا نفس میکشیدم! فاصلۀ رسیدن اتوبوسهای این خط نسبت به خطوط دیگر خیلی بیشتر است و این وضعیت را حتی بدتر هم کرده است. پیرمرد دوباره خندید و با نگاهی عاقل اندرسفیه تکرار کرد : "چشم...چشم" اما کوچکترین تکانی نخورد و تلاشی برای عقب تر رفتن نکرد. حال آنکه کار چندان سختی نبود. نگاهی به چشمهایش کردم. نگاه عصبانی من کمی از شدت خنده لج آورش کم کرد، اما نه آنطور که پنهان شود. هیچ نگفتم، حرفی برای گفتن بین ما نبود... او نیازی به عقب رفتن نداشت و احساس تکلیفی هم نمیکرد... . دربهای اتوبوس بسته شد... جمعیت زیادی نتوانستند سوار شوند و منتظر رسیدن اتوبوس بعدی ماندند. اتوبوس حرکت کرد؛ و پیرمرد پاهایش را جابه جا کرد. [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:41 ] [ کمیل ]
[ ]
جایی برای بازیگرها نیست دو جوان روی دو صندلی روبه روی هم نشسته بودند و از خاطرات سربازیشان میگفتند. من هم ایستاده در اتوبوس نسبتا شلوغ طالقانی را به سمت میدان انقلاب طی کرده و ناخواسته نما صحبتهای آنها را پیگیر بودم! درین حین بود که دیدم صحبتهای دوجوان بی مقدمه قطع شد و هر دو به پشت من و انتهای اتوبوس خیره شدند. رو که برگرداندم، مردی کوتاه قامت، یعنی بسیار کوتاه قامت را دیدم که از درب عقب جمعیت را با "اجازه بدین عالیجناب" کنار میکشید تا به راننده برسد. او را میشناختم، چهره اش بسیار آشنا بود، بارها در تلویزیون دیده بودمش. دو جوان هم مثل من با نگاهشان عبور مرد را دنبال میکردند. "هی... این آقاهه" این را جوان اولی گفت و بعد انگار دقیق یادش نیامده باشد، رو کرد به دوستش و گفت :" کی بود؟" . اینهمه را طوری میگفت که مرد خیلی کوتاه قامت هم صدایش را میشنید، اما گویا به شنیدن این قبیل مکالمه ها عادت کرده بود و وانمود میکرد که حواسش نیست و آرام آرام به سمت جلوی اتوبوس راهش را ادامه داد. جوان دیگر جواب دوستش را داد :"یادم نیست... تو تلویزیون بود دیگه". مرد میانسالی که در صندلی روبروی آنها نشسته بود در حالیکه خنده ای نیز در صورتش نقش داشت (فکر کنم خنده لذت از بازشناختن کسی!) گفت : "اسدالله یکتا است. بازیگره". جوان که انگار ناگهان متوجه ماجرا شده بود گفت :"آهان ... آره... اینجا چکار میکنه؟" میخواستم بگم "مگه اینجا کجاست که یک بازیگر نباید باشه؟" اما چون میدونستم صدایم را اسدالله یکتا هم میشنود چیزی نگفتم. یکتا بدون اینکه در مکالمه آنها شرکت کند از اتوبوس خارج شد. بعید میدانم از ابراز نظرهای بلند بلند مردم چندان احساس خوشایندی داشت... . اندکی بعد آن دو جوان به بحثهای پادگانی خودشان ادامه دادند، مرد میانسال نیز با دستش دور لبش را پاک کرد و وقتی دستش را برداشت اثری از آن لبخند روی صورتش نماند. آن بازیگر را اما دیگر ندیدم، کجا میرفت؟ بازیگرها کجا میروند؟ ... [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:45 ] [ کمیل ]
[ ]
وحشی درون
زن جمعیت را کناری زد و به نزدیک صندلی راننده رسید. چند نفر سد راه رسیدن او به کارتخوان کنار راننده اتوبوس خط واحد شده بودند؛ "آقا اجازه بده این کارت رو بزنم"؛ مردی که کنار دستگاه ایستاده بود کارت زن را گرفت و روی دستگاه قرار داد. کارت جواب نداد، نمیدانم اعتبار نداشت یا اینکه خراب بود. زن اعتراضی کرد و کارت را از مرد گرفته و خودش زد؛ باز هم جوابی نگرفت. "کارتتون خرابه خانوم" این را راننده گفت، با لحنی نسبتا محترمانه. زن نه گذاشت و نه برداشت و سریع جواب داد : "دستگاه شما خرابه!" راننده آهی از سر کلافگی کشید و گفت "بله خانوم، دستگاه ما خرابه... میگی چکار کنم؟ مگه من دستگاه رو ساختم؟ مال بابام که نیست! برو یقۀ اون چینی ها رو بگیر که اینهمه جنس بنجل وارد مملکت ما کردن!" غرولند کنان باخود، اما به شکلی که زن هم میشنید ادامه داد :"والا بخدا... آدم 100تا مرد سوار کنه، یک زن سوار نکنه! حرفا میزنند! اعصاب نمیزارند برای آدم". زن اما جوابی نداد. احتمالا متوجه شده بود که حرف بجایی نزده بود. اتوبوس که به ایستگاه رسید، زن اسکناسی 500تومانی به راننده داد و گفت :"بقیه اش مال خودت" و از اتوبوس پیاده شد. راننده هیچ چیز نگفت، با خود منمنی کرد بدون اینکه کلمه ای از حرفهایش شنیده شود. اگر درست فهمیده باشم به او نیز برخورد. شاید فهمید که او هم جواب بیجاتری به حرف نابجای زن داده است، یا لااقل از لحن خوبی استفاده نکرده... نمیدانم، اما راننده دیگر تا آخرین ایستگاه هم چیزی نگفت.
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 7:41 ] [ کمیل ]
[ ]
مناسب برای دیگران
"آخه تاکی تق تق تق... پق پق پق؟"... مرد میانسال ریز جثه میگفت، باصدایی شبیه به همتیپهایش در فیلمهای بالیوودی، همانهایی که فکر میکنند حسابی بامزه و خنده دارند و اتفاقا به همین دلیل هم تحمل کردنشان سخت است! "آخه داغون کردی اون چشمها رو... حیفه اون چشمهای خوشگل که گیر تو افتاده!" مرد بدون اینکه چشمش به چشم کسی بیافتد ادامه میداد. مترو خلوت بود و البته خلوت یعنی همه صندلیها پر بود و چند نفری هم ایستاده بودند. لحن صحبت کردن مرد توجه همه را جلب کرده بود. "فقط در 2ثانیه، سوزن رو سریع برات نخ میکنه، فقط در 2ثانیه. یعنی تا تو بگی 2 چی؟ سوزن نخ شده! برای من؟... (مکث)نه، برای تو!" پیرمردی که کلاه سیاه احتمالا ترکمنی بر سر داشت لبخندی زد و بدون اینکه چیزی بگوید صورتش را به سمت همسرش چرخاند. پیرزن نیز میخندید، کمی پیوسته تر از شوهرش. پسر جوانی بی توجه به شوخیهای مرد با تلفن همراهش بازی میکرد. مرد میانسالی که کنار من نشسته بود از مرد فروشنده قیمت سوزن نخ کنهایش را پرسید. "2تا 500 تومان". مرد با تعجب گفت : "500 تومان؟". فروشنده ریزقامت با بی محلی کامل رویش را از او برگرداند و همانطور که از مرد دور میشد با خود زمزمه کرد :"پَ نَ پَ، 500دلار!... ول کن بابا، تو مشتری نیستی!" پرواضح بود که به مرد برخورده است، اما به روی خودش نیاورد، یعنی سعی میکرد به روی خودش نیاورد... فقط با غرغر سرش را به سمت من که نزدیکترین شاهد ماجرا بودم چرخاند و گفت :"یک قیمت هم نمیشه ازش پرسید". جوابی ندادم، یکبار دیگر به نخ کن فروش نگاهی انداختم، حالا دیگر یک مشتری پیدا کرده بود. همین که میخواست نحوه کار دستگاهش را به مشتری اش نشان دهد متوجه شدم که زیر کت زوار در رفته اش به اندازه یک پاک کن پاره است!م [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 7:40 ] [ کمیل ]
[ ]
انتظار روزگاری بار معنایی عمیق و بلندی داشت... .انتظار عاشقی را به ذهن می آورد که قراری با معشوقه اش گذاشته و حال دقایق، ساعات، روزها و یا چون عاشق قرمزپوش میدان فردوسی سالها در جایی منتظر رسیدن محبوبش بوده است... از زمانی صحبت میکنم که هنوز تلفن همراهی نبود تا در دقیقۀ دوم و گاه پیش از رسیدن بپرسی کجایی؟ کی میرسی؟ و... . اما در جامعه امروز، برای ما که در بهترین حالت ضرورتا، همواره با یک سری کارهای اداری مشخص مواجهیم؛ انتظار یعنی بانک، یعنی ادارات، یعنی جناب دکتر تشریف ندارند، یعنی فردا تماس بگیرید، یعنی یک دیوار سفید، یک تابلوی غیرهنری و روزنامه های زواردر رفته تاریخ گذشته روی میز شیشه ای پایه کوچک، یعنی خواندن بی ارزشترین خبرهای روزنامه و حفظ کردن جزئیات یک عکس معمولی... . در یک آژانس مسافرتی در قاسم آباد مشهد نشسته ام، 40دقیقه ای هست که روی صندلیهای قدیمی که هنوز پلاستیکشان را برنداشته اند نشسته ام تا ساعت 10شود، بلکه شانس بامن یار باشد و یک بلیط کنسلی تهران برای فردا گیرم بیاید. ساعت 10که میشود مرد ابتدا خیلی سریع چندین بلیط را که میگوید مخصوص مشتریهایش است را صادر کرده و گوشه ای میگذارد. چند نفر دیگری هم شانس بهشان رو آورده و بلیط مناسبی گیرشان میآید، اما نوبت من که میشود مسئول آژانس ابراز تاسف میکند که متاسفانه دیگر همۀ قطارها پر شده است. خوبیش این است که اینجا فقط یک انتظار اولیه دارد و بعد نیازی نیست به اتاقهای متعدد سر بزنی. همان اول میگویند که دیگر نیازی نیست انتظار بکشی... [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 7:37 ] [ کمیل ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |